مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

31

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس از آن با روباه گفت : ناچار در كشتن تو شتاب كنم ، پيش از آنكه تو مرا كشته بينى . روباه با خود گفت كه : من با اين ستمكار در افتادم و ناچار هر حيله كه دارم ، بايد به كار برم . كه گفته‌اند : اندوختن اشك چشم از براى روز محنت است . اگر به اين جفاپيشه ، حيله نكنم ، خود هلاك شوم . چو در طاس لغزنده افتاد مور * رهاننده را چاره بايد نه زور پس روباه با گرگ گفت : اى امير ، در كشتن من شتاب مكن كه پشيمان شوى . و هرگاه مرا مهلت دهى و سخنى را كه با تو خواهم گفت ، بنيوشى ، سلامت من و تو در آن خواهد بود . و اگر در كشتن من بشتابى ، ترا سودى ندهد و هردو در اينجا هلاك شويم . گرگ گفت : اى پليد حيله‌گر ، چيست آنكه سلامت من و تو در آنست و مهلت از بهرچه ميخواهى ؟ روباه گفت : قصد من اين است كه تو با من بدى نكنى و مرا پاداش نيكو دهى . زيرا كه من توبهء ترا ديدم و از تو شنيدم كه بر گذشته‌ها افسوس ميخوردى و از كردارهاى بد خويش پشيمان بودى و از آزردن ياران ، توبه ميكردى . شنيدم كه عهد كردى اگر از اين ورطه خلاص شوى ، ديگر انگور و ميوه‌هاى شيرين نخورى و با پرهيز و تقوى باشى و ناخنها بگيرى و دندانها بشكنى و جامهء پشمين پوشيده ، تقرّب پروردگار جوئى . از سخنان تو مرا بر تو رحمت آمد . با اينكه در هلاك تو كوشش داشتم ، چون توبه و عهد تو را شنيدم ، مرا فرض شد كه ترا از اين ورطه برهانم . پس دم خود را بسوى تو آويختم كه تو او را گرفته ، بيرون آئى . ولى از آن توانائى و قدرت كه ترا بود ، نتوانستى كه به نرمى ، دم مرا گرفته ، از اين ورطه خلاص يا بى . بلكه دم مرا چنان سخت كشيدى كه گمان كردم روانم از تن بدرآمد و از آن جهت من و تو در مهلكه بيفتاديم . و اكنون خلاص نتوانيم شد ، مگر بيك چيز كه اگر تو او را از من قبول كنى ، هردو خلاص يابيم . و لكن پس از رهائى از اين ورطه بايد تو به نذر خود وفا كنى تا من با تو يار شوم . گرگ گفت : چه چيز است آنچه اگر از تو قبول كنم ، رها شويم ؟ روباه گفت : تو راست بايست و من بدوش